تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود......
پيش از انكه باخبر شوي، لحظه غزيمت تو ناگزير ميشود. اي دريغ و حسرت هميشگي، ناگهان چقدر زود دير ميشود

+ نوشته شده در  ساعت 0:25  توسط لیلی | 

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.
.
.
.
شیشه می شکند و زندگی می گذرد.نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه  شیشه باشم چه اسیر سرنوشت.

سال نو همه دوستان خوبم و آشنای عزيزم مبارک. هر روزتان نوروز،نوروزتان پيروز

+ نوشته شده در  ساعت 0:20  توسط لیلی | 


 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست  

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی!

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی!

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد!

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی!!!

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود

عاشق می شود

مادر می شود

پیر می شود و میمیرد

وقرن هاست که او

عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان

جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلبی مالامال از درد  

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:9  توسط لیلی | 


تولد تولد تولد تولدش مبااااااااااااااااااااااااااارک

 تولد جوجو کوچولو

مبااااااااااااارک

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از بادکنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

تولدت مبارک عزيزم

Stars


Stars

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:10  توسط لیلی | 



خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

+ نوشته شده در  ساعت 2:38  توسط لیلی | 


شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ به مادرش داد. همسرم که در حال آشپزی بود دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود

صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه  5 دلار
مرتب کردن اتاق خوابم   1دلار
مراقبت از برادر کوچکم  3 دلار
بیرون بردن سطل زبا له  2 دلار
نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم  6 دلار
جمع بدهی شما به من :  17 دلار
همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت :
بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت، هیچ
و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرمان آن چه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت :
مامان..........دوستت دارم.
آن گاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :

 قبلا به طور کامل پرداخت شده !

+ نوشته شده در  ساعت 0:45  توسط لیلی | 


مادرم

کاش می شد من از این دایره پرواز کنم

مثل آن شبنم یخ بسته گل های سپید در تو تبخیر می شوم ...

.
.
.

مادر روزت مبارک

هنوز هم در پی گذشت سالها

تن خسته من گرمی نوازشت را می خواهد

+ نوشته شده در  ساعت 21:13  توسط لیلی | 


۱ - برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید

۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید

۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید

۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند

۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید

۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید

۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید

همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران

۸ - زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد

۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند

۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد

دکتر فتانه تراب پرهیز

+ نوشته شده در  ساعت 23:43  توسط لیلی | 
سلام به همه دوستان خوبم..
ببخشيد اگه مدتي به خاطر مشغله زياد نتونستم بهتون سر بزنم يا جوابتون رو بدم...
سال نو مبارک باشه..
اميدوارم امسال يکی از بهترين سالهای زندگيتون باشه و به هر چی که ميخوايد برسيد

 در دین گوید که آفریدگان گیتی را به سیصد و شصت روز آفریدم که شش گاه ِ گاهنبار است ، ( که ) به سالی انگاشته ( شود ). همی نخست روز بشود ، پس شب آن روز را گیرد و درآید. )

 
 www.hamtaraneh.com

تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن :
تاریخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عید نوروز به جمشید شاه بازمی گردد. او که در زمان سلطنت در آبادانی ِ ایران و آسایش خاطر ِ مردم از هجوم بیگانگان ، نقش بسیاری داشت. روزی سفر یا در واقع معراجی با تخت زرینش به آسمان ( بسوی خورشید ) داشت ، پس از بازگشت دین را تجدید و آن روز را (( نوروز)) نامید.
این گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهای زرتشت نامی برده نشده و تنها در یکی از یشتها بنام فروردین یشت ، ذکر و ستایش این گاه نگاشته شده ) پس از جمشید شاه سال به سال بر اهمیت و فراگیری آن افزوده شد.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز بعنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم عامه ( نه فقط زرتشتیان ) اجرا می شده.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامی و تطبیق فرهنگ ایران ِ زرتشتی با اسلام ، برداشتهای اسلامی از سنتهای ایرانی از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم اندیشمندان اسلامی رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردین آفرید و پیامبر گرامی اسلام ، حضرت علی (ع) را در این روز در دشت غدیرخم به امامت و ولایت معرفی کرد و ...
به این ترتیب نوروز و صدها سنت اصیل ایرانی به مدد فرهنگ تطبیقی و التقاطی ِ خاص ایران به سنتهای اسلامی وارد شد.

و امروزه نیز اگرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی ِ نوروز کاسته شده اما بنظر می آید جشن مبارک نوروز را دیگر کسی نمی تواند از ایران جدا کند.
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ی آنها :
نیاز به تولدی دوباره ، پاک شدن از آلودگی ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ یک زندگی ِ نو در وجود آیین زرتشت و ایران ِ باستان بصورت اعتقاد به یک نقطه عطف خاص یعنی آفرینش متمرکز شده است.
طبیعت پس از گذران ِ دوره ای سرد و بی محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود. ( در اسلام و همچنین عرفان ِ اسلامی موضوع خلق مدام ، منطبق با این عقاید ایران باستان است ) انسان نیز باید بعنوان یکی از مخلوقین ِ الهی سعی کند همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.
ماه فروردین را ماه ِ فَروَهَرها یا فَروَشی ها می نامند. و آن عید اموات است. درین ماه بدلیل رستاخیز ( نو شدن ِ موقت دنیا ) پرده ی میان زنده گان و مردگان به کناری رفته و ارواح ِ نیک ِ درگذشتگان به ملاقات ِ زندگان می شتابند. رسم معروف قاشق زنی ، نیز از همین اعتقاد نشات می گیرد. ارواح ِ نیک بصورت افرادی که رویشان پوشیده ست به پشت در خانه های زنده ها آمده و زنده ها نیز به آنان به رسم یادبود و برکت هدیه ای می دهند. و نیز تمیز کردن خانه ها و روشن کردن چراغها و شمعها در زمان تحویل سال برای رضایت خاطر و هدایتِ فرورها ست.
در روز ابتدای فروردین ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ی اهورامزدا( خدای پاک ) مزین شده است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود.
ایرانیا قدیم برای استقبال از سبزی ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردین بر 12 ستون ِ خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روی 12 ستون )
ششمین روز ِ فروردین که بنا به نظرات بسیاری محققان و موبدان زرتشتی ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشی که دسته ای از گیاهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است ، سپس پنهان می شود و تا سال ِ دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد.
و نیز :
در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و دلیل ِ آن همان خود شستن و پاکیزگی ست.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوبهای خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه می دارند.
خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِ سین شروع شده باشد می گذارند ( هفت سین ). مانند :
سبزه : نمودار ِ گلهای زیبا و زینتی ، سرسبزی و خرمی . سیب : میوه ای بهشتی و نماد ِ زایش . سمنو : از جوانه ی گندم ، نمود رویش و برکت . سنجد : بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِ عشق و دلباختگی ست. و ...
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِ نور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد ِ نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِ ایران ، جهان ، تخم مرغی شکل است ، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهی ِ زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ایران عزیزمان پراکنده ست . در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین ، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود.
و اما ، حکایت نوروز نه حکایت ِ چسبیدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ایرانیست شدن است بلکه فراگیری و عمل به فلسفه ی نو کردن ِ افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده ( زندگی ) کنیم!
 

  

 
+ نوشته شده در  ساعت 1:43  توسط لیلی | 



 
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا.
با من گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:21  توسط لیلی | 



هر چی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن!
هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن!
هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن!
هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن!
هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی!
 هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن!
هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی بیشتر از روت رد می شن...

+ نوشته شده در  ساعت 20:8  توسط لیلی | 


بعد از مدتها برگشتم...

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت
دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تودليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟
 
+ نوشته شده در  ساعت 2:27  توسط لیلی | 



براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
...

+ نوشته شده در  ساعت 15:19  توسط لیلی | 


پيش از اينها فکر مي کردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج بلور بر سر تختي نشسته با غرور
رعد و برق شب طنين خنده اش سيل و طوفان نعره توفنده اش
هيج
کس از جاي او آگاه نيست هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود
در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از مين از آسمان از ابرها
زود مي گفتند اين کار خداست پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است آب اگر خوردي عذابش آتش است
با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي دديم که غرق آتشم در دهان شعله هاي سرکشم
محو مي شد نعره هايم بي صدا در طنين خنده ي خشم خدا
نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
تا که يک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست؟ گفت اينجا خانه خوب خداست
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
گفتمش پس آن خدا خشمگين خانه اش اينجاست ؟ اينجا در زمين ؟
گفت آري خانه او بي رياست فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است مثل نوري در دل آيينه است
خشم نامي از نشانيهاي اوست حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي شيرين تر است مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست معني مي دهد قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست قهري او هم نشان دوستي است
تازه فهميدم خدايم اين خداست اين خداي مهربان و آشناست
آن خداي پيش از اين را باد برد نام او را هم دلم از ياد برد
مي توانم بعد از اين با اين خدا دوست باشم دوست پاک و بي ريا
مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سکوت آواز خواند

+ نوشته شده در  ساعت 1:29  توسط لیلی | 

یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین

.................
 طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

 طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید
طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث
می کرد

 

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به
 دیدنش بیاد
طبقه دوم لیدی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید
 شده بود را می خورد

قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه
 تمام اینها
 رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند

 
و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت
نیستنند

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب
 باشه و هر مقامی هم كه باشه مغرور نباشه
+ نوشته شده در  ساعت 11:16  توسط لیلی | 



سلام به همه دوستای خوبم..
اميدوارم حالتون خوب باشه..
دلم برای همتون خيلی تنگ شده ...
خيلی وقته که آپ نکردم..
آخه اين امتحانا تموم نشده هنوز..
ايشالا خيلی زود يه آپه توپ ميکنم..
در ضمن از اينکه به يادم بوديد ممنون..
ميام به همه سر ميزنم... 
من کسي رو فراموش نکردم....
داشت يادم ميرفت
روز مادر بر تمام مادران گل و دوست داشتنی مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 19:6  توسط لیلی | 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد ....

+ نوشته شده در  ساعت 2:27  توسط لیلی | 


هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد
مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن....

+ نوشته شده در  ساعت 17:43  توسط لیلی | 



اين رو برای تنها عشق زندگيم نوشتم....
خودم برای "خود"ام نوشتم..

يکی هست که خيلی دوستم داره...
يکی هست که ميدونم حواسش بهمه...
يکی هست که هيچ وقت من رو يادش نمي ره...
يکی هست با اينکه خيلی وقتا بد ميشم،بازم دوستم داره و بهم لبخند ميزنه..
يکی هست وقتی که ناراحتم, باهاش که حرف ميزنم, همه چی يادم ميره..
يکی هست که ميدونم وقتی چيزی ازش بخوام بهم نه نميگه, مگه اينکه بخواد يه چيزه بهتری بهم بده..
يکی هست که وقی بهش فکر ميکنم احساس آرامش ميکنم..
يکی هست که نميدونم از خوبي هاش چه جوری بگم....

يکی هستم که حرف حرفه خودمه...
يکی هستم که خيلی لجبازم...
يکی هستم که يه وقتا کلی بداخلاق ميشم..
يکی هستم که گاهی وقتا به قولهايی که بهش ميدم عمل نميکنم...

ولی خوبه....
يکی هست که از همه چی ميگذره..
يکی هست که با اين همه بازم دوستم داره...
يکی هست که ميبخشدم و بهم فرصت ميده...

يکی هستم که با داشتنش هيچی کم ندارم..
يکی هستم که با اميد به بودنش, هيچ وقت شکست نخوردم..
يکی هستم که با داشتن عشقش،گدايی محبت نکردم....
يکی هستم که با داشتنش از همه نداشته هام گذشتم...
یکی هستم که چون ميدونم هميشه هست هيچ وقت نگفتم تنها هستم...
يکی هستم که يه مدت داشتم  مثل خيلی ها ميشدم...ولی بازم کمکم کرد...
يکی هستم که با اسمش روزم و شروع ميکنم و با شکرش تموم...

اون يکی "خود" است و اين يکی خودم...
 "خود"ای خودم رو ميپرستم...

+ نوشته شده در  ساعت 17:12  توسط لیلی | 




گيرم بازم بيای و از عاشقی بخونی
گيرم تا دنيا دنياست بخوای پيشم بمونی
 روز غمم نبودی خوشي ت با ديگرون بود
منو به کی فروختی؟ اون از ما بهترون بود..
 گيرم بازم بيای و از عاشقی بخونی
  گيرم تا دنيا دنياست بخوای پيشم بمونی
 روز غمم نبودی خوشي ت با ديگرون بود
منو به کی فروختی؟ اون از ما بهترون بود..
ميای بيا ولی حيف...
 حيف ديگه خيلی ديره
حالا که خاطراتت يکی يکی مي ميره
کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم؟
 بازم ميگم بدونی منم خدايی دارم
برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
 غرورتم شکستن به چيت داری مي نازی؟
..برگشتی اما انگار....

+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط لیلی | 



خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد  .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن  .
شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش  .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن  .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن  .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك  .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست  .
شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي  .
خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود  .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...

+ نوشته شده در  ساعت 1:18  توسط لیلی | 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت ترین تا انتها ی گندمزار رفتم. استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت. استاد پرسید : چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین
+ نوشته شده در  ساعت 2:40  توسط لیلی | 


يادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بميری
اگه دوستم نداشته باشی غير من کسي رو داشته باشی الهی بميری
بعدش برات نوشتم همرو دروغ نوشتم خودم بميرم
اگه تو يه روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی خودم مي میرم
برات بميرم... برات بميرم...
نبينی قهر خدا رو بديهای روزگارو الهی نميری ....
بمونه سايت روی سرم
ميدونی برات در به درم الهی نميری ...الهی نميری...
  وقتی تو چشمات زل ميزنم با غم نگات فال ميزنم
وقتی مي بينم دوستم داری از ته دلم داد ميزنم
اگه يه روزی فرشته ها بخوان تو رو زودتر ببرن
 به اونها ميگم که از قديم ماهی رو با تنگش مي برن
ماهی رو با تنگش ميبرن...
الهی نميری...الهی نميری...الهی نميری

+ نوشته شده در  ساعت 19:59  توسط لیلی | 




با غریبگی چشمات
توی آینهء نگاهت
یه شکست تازه خوردم
تو اطاق سرد حسرت
کنج تنهایی نشستم
شب و روزامو شمردم
تویی که خوب میدونستی
که طلوع زندگیمی
بعد اون شبای تاریک
حالا تو غروب یادت
تو دیگه نمیشناسی
منو که برات میمردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
برگ آخرو میبردم

اون همه وعدهء فردا
اون همه خیال ساختن
از لب تو میشنیدم
من خوش خیال ساده
همه عمرمو فروختم
حرفای تو رو خریدم
از کتاب سرنوشتم
از نگاه تو میخونم
که دیگه گم شده ام من
تو شب کویر بختم
واسه پیدا کردن راه
یه ستاره هم ندیدم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
برگ آخرو میبردم


حالا با دنیای من
دنیای غمهای من
از همه آشناتری
از توی برکهء ماتم
دلمو برمیداری
تا اوج رویا میبری
حالا با بهونه هات
که رفتنو پیش میکشی
آرزوهام بی فروغه
اون همه حرفای خوب
یا همش یه قصه بود
یا بهونه هات دروغه
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم

+ نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط لیلی | 

برای طرفدار شادمهر: مريم جوجو

سبب منم که ميشکنم اما حرفی نميزنم
 اگه هيچکس برام نموند واسه اينه که سبب منم
کاش بدونی ماتم دنيام بی تو فقط گريه ميخوام
کی ميدونه اين حسرتا چه کرده با روز و شبام
 تو زندگيم يه دنيایی يه کابوسم تو رويايی
يه پایيزم تو بهاری من یه مرداب تو دريایی
از اين گريه چی ميدونی نه دردمی نه درمونی
به چه اميد ميخوای باشی که پيش دردام بمونی
تو زندگيم يه رويایی يه کابوسم تو رويايی
 يه پایيزم تو بهاری من يه مرداب تو دريایی
سبب منم که ميشکنم اما حرفی نميزنم
اگه هيچکس برام نموند واسه اينه که سبب منم
 سبب منم که ميشکنم اما حرفی نميزنم
اگه هيچکس برام نموند واسه اينه که سبب منم

+ نوشته شده در  ساعت 11:8  توسط لیلی | 

 

۲۵دقيقه مهلت
بيست و پنج دقيقه مهلت برای اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت برای اينکه دوستم بداری
بيست و پنج دقيقه مهلت برای عشق
زمان کوتاهی است ...
با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار می گذارم تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داری
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را
برای همديگر پس انداز کنيم ...
۵ دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت برای عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت برای تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت برای اينکه بگويی آری يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزی بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !
+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط لیلی | 



لیلی سبوی عشقی بود که مجنون کامی از او نگرفت
سبوی لیلی, پیش از رسیدن به ساحل سرخ مجنون شکست
شکست و
قصه ی تشنه کامان ابدی شد
سالهاست که سبوی لیلی می شکند
و مجنون ناکام می شود
قصه ی لیلی ومجنون, قصه شکستن سبوست
و نا کامی دل
........

+ نوشته شده در  ساعت 3:20  توسط لیلی | 

زندگي بر شانه ام سنگيني آوار بود
هستي من پرسه اي در طول يك تكرار بود
روي بوم لحظه ها تصوير لبخندي نماند
زيستن مرثيه اي در سوگ يك پندار بود
بي تو هر گهواره گوري بي تو هر شادي غمي
هر نفس ناقوس مرگي هر دري ديوار بود
مي گذشتم با شتاب از كوچه هاي كودكي
ديگر از جشن عروسكها دلم بيزار بود
مي هراسيدم دگر از هر سياه و هر سپيد
امتداد لحظه ها در ديده ام چون مار بود
مرگ را با دوستي بر گردنم آويختند
دستان نارفيقان حلقه دار بود

+ نوشته شده در  ساعت 21:12  توسط لیلی | 



سلام به همه دوستان گلم...پيشاپيش سال نو رو به همه شما تبريک ميگم..اميدوارم هميشه شاد باشين
هفت سين بدون سيمای تو يک سين بزرگ کم دارد...
دست به قران،چشم به ماهی و دست در دست دلدار،سال اينگونه آغاز ميشود.
در زمان تحويل سال يک دستم رو به آسمان است و با دست ديگر دستهای تو را مي فشارم.و برايت هفت سين آرزوهارا آرزو مندم...
سعادت،سيادت،سربلندی،سينه بي درد،سبزانديشی،سعی و سلامتی برای تو

هفت سين ...

 
سنجد(sorb): نمادی است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
سمنو (Samanoo): نماد خوبي براي زايش گياهي و بارور شدن گياهان
سبزه (Verdure) : موجب فراواني و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملي و مذهبي ايرانيان است.
سيب سرخ (Red Apple ) : نمادي است از باروري و زايش
سماق (Sumac) : براي گندزدايي و پاکيزگي
سير (Garlic) : براي گندزدايي و پاکيزگي
سرکه (Vinegar) : براي گندزدايي و پاکيزگي
قرآن(Quran) : کتاب مقدس هر آيين
تخم مرغ (Eggs) : از نوع سفيد يا رنگي نمادي است از نطفه و نژاد
ماهي سرخ (Gold Fish) : ماهي يکي از نمادهاي آناهيتا فرشته آب و باروري است و وجود آن باعث برکت و باروري مي گردد.
سکه (Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاري کيسه است
نقل (Comfit ): نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
شيريني (Sweets ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
آجيل (Nuts) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
اسپند ( Wild Rue): در زمانهاي قديم مقدس بوده و در رسم هاي نيايشي بکار برده مي شده.
انار (Pomegranate) : پردانگي انار نشان از برکت و باروري است
.

+ نوشته شده در  ساعت 15:13  توسط لیلی | 


هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
.
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
         هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...
    
+ نوشته شده در  ساعت 15:33  توسط لیلی | 




می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است


+ نوشته شده در  ساعت 18:4  توسط لیلی | 



نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به ياد آور،رفيقی را که ميدانی نخواهی رفت از يادش
داشتم فکر ميکردم به ماندن و رفتنت
 نفهميدم چه شد...ديدم رفته ای!...
بعد يک دفعه دلم خواست همه باورهای تلخم را بريزم دور؛
"عشق در نرسيدن است،با وصل عشق مي ميرد"
نفرين به باورهايم!
بعد يک دفعه دلم خواست همه فاصله ها را پاک کنم؛
"هميشه فاصله ها هست"نفرين به فاصله!......
بعد نگاه کردم ديدم،چه تنها شده ام،
ديدم دلم چقدر هوايت را کرده است........

+ نوشته شده در  ساعت 15:53  توسط لیلی | 



همه دنيا ديوار...بود
 ديوارهای سنگی و تو را ....ديدم
و هزار پنجره به روی من گشوده شد
هر پنجره هزار فصل بود
که مرا با آن سوی ديوار آشتی ميداد....
 تو رفتی، و تمام دنيا دوباره ديوار شد..
 اينبار،خسته...در اين سوی ديوار نشسته
ولی با بغض هزار خاطره از اون سوی ديوار

+ نوشته شده در  ساعت 17:58  توسط لیلی | 

نميدانم از كجاي اين دل
زخمي بگويم
از اين دلي كه گناهش كودك بودنش است . بي كينه بودنش و بهانه گيري هاي رسوا گرش
از احساسي بگويم كه روزي شيشه بود اما امروز سنگ شده
از رويايي بگويم كه حقیقت فاصله آن بود يا از صدايي بگويم كه به جرم عشق بايد حبس ابد بكشد.
از رندي عقلم بگويم كه شيشه را سنگ كرد يا از سادگي احساسي بگويم كه زخم خورده هزاران حرف شده هزاران حرف از نگاه    غريبه هاي عاشق نما
نمي دانم ...
اما امروز سوگند ياد مي كنم كه مثل آنها  نشوم
+ نوشته شده در  ساعت 20:39  توسط لیلی | 



هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نميکنم

نگاهی سر شار از صميميت و محبت
امروز سالها از آن روز ميگذرد
تو هر گز بر نگشته ايی.....
 صدايت در گوشم زمزمه ميشود
و نگاهت در ذهنم مجسم....
 ولی من تو را ميخواهم نه خيالت را....


ميخواستی چيزی بگويی
 نه!
اصلاً لازم نيست
پريان دريا دريا گريسته اند که چشمانم اينچنين به خشک سالی رسيده است
لازم نيست
اصلاً لازم نيست
 تنها آينه را بردار و تيری رها کن بر پيشانيم
گر نشست آماده ام ترديدی مکن
من زنده به گور توام....

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط لیلی | 

 
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند
زن جوان : يواش برو من مي ترسم
مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره
زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني
مرد جوان : مرا محكم بگير
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري
مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

+ نوشته شده در  ساعت 1:23  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست.
 يه کم از طلای خود حراج ميکنی؟
عاشقم با من ازدواج ميکنی؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای!خوش خيال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله ميشوی چرک ميشوی
و تکه ای زباله ميشوی
پس برو و بي خيال باش!
عاشقی کجاست!تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه نشست
گريه کرد و گريه کرد
در تن سفيد و نازکش دويد خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبيه ديگران نشد
 چرک و زشت مثل اين و ان نشد
رفت اگر چه توی سطل اشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال کاغذي ها فرق داشت
چون که در ميان خود دانه های اشک داشت......

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 0:48  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
تو
را گم کرده ام امروز ...
وحالا لحظه هاي من ..گرفتار سکوتي سرد وسنگينند..
وچشمانم...که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...
نمي داني چه غمگينند ..
چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو....
 نمي دانم چه خواهد شد....پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم

+ نوشته شده در  ساعت 17:2  توسط لیلی | 


myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
سالها  در چشم من دنيا جهنم بود
 قصه حوا و آدم قصه سيب و بهشت و وعده های پوچ
 وحشت ديرين آدم بود
 دستهايم را خدا پس داد از افلاک رويايی
 راه رفتن در افق گم شد
 کفشهايم گور پاهايم بود
چشمهايم بی رمق بودو خوابهايم گنگ و مبهم بود
 قانع و ديوانه بودم
هر چه که قسمت به من ميداد ميديدم
در خرافات و ریا گم بودم
و جالب که قلبم عاشق انچه نديدم بود....
روز و شب با ان خداي قيمتی که قيمتش اندازه تسبيح چوبي بود
ميگفتم
 بر سرم هر چه که اوردی خدا.. کم بود
غافل از امروز که در خويشتن ديدم خدايم را!
 فکر ميکردم خدارا بهترين بنده منم
اما دريغ و درد
چهره ای مضحک خدايم بود....!!!
غافل از اينکه خدا در قلب ميرويد نه در صورت
بی سبب ميرفتم و خشم خدارا خواب ميديدم
روی دوشم ميکشيدم...کوله بار جمله های سخت
 روی مغزم...فکرهاي خسته و کهنه دمادم بود
 فکر ميکردم که شادم اين چنين
 اما دريغ و درد پيکرم غم بود
 فکر ميکردم که اين قسمت خدا ونديست
اين قناعت را به جایی ميرساندم که جهانی غم مرا کم بود ........
 آی..... چقدر پریده اي! رنگت را ميگويم
 کف دستانت را نگاه کن!دو چشم قفل شده در چشمانت.کمی گريه کن لازم است.
آنگاه استين خيست را رها کن در باد.
دامنی گل بوسه عطر ونگاهی که جا گذاشتی و هيچ کس جز من نديد........

+ نوشته شده در  ساعت 9:29  توسط لیلی | 

 myspace layouts, myspace codes, glitter graphics


روزی کرم کوچک راه راهی سر از تخمی که مدتها کاشانه او بود در آورد و گفت : "سلام بر دنیا"

"هی ، این جا در پرتو آفتای واقعاً روشنه ."

با خود گفت :

" گرسنه ام "

و بی درنگ شروع به خوردن برگی نمود که بر روی آن متولد شده بود .

و برگی دیگر .... و دیگر و دیگری را خورد و بزرگ بزرگ تر شد.

تا این که یک روز از خوردن دست کشید و با خود اندیشید : " باید مفهوم زندگی بیش از فقط خوردن و بزرگتر شدن باشد ، این دارد کسل کننده می شود"

به دنبال این فکر راه راه از درخت با محبتی که بر سر او سایه افکنده و او را تغذیه کرده بود به پایین خزید .

او در جستجوی چیزهای بیشتری بود .

همه جور چیز تازه پیدا شد .

سبزه ، خاک ،حفره ها و حشرات کوچک ، هریک او را به خود مجذوب نمودند .

اما هیچ یک او را راضی و متقاعد نساختند .

وقتی به چند خزنده دیگر مثل خودش برخورد کرد خیلی به هیجان آمد . اما آن ها سخت مشغول خوردن بودند و وقتی برای صحبت کردن نداشتند .

درست همان طور که خود راه راه بود .

با حسرت آهی کشید و گفت :"آن ها هم بیشتر از من چیزی از زندگی نمی دانند ."

بعد ها ، روزی راه راه خزندگانی را دید که واقعاً می خزیدند .

در جستجوی هدف و مقصدشان به اطراف نگاه کرد و ستون عظیمی را دید که سر به فلک کشیده بود . وقتی به آن ها ملحق شد دریافت .

.... که آن ها ستون تلی از کرم های درختی است که در هم لولیده و یکدیگر را هل می دهند .

ستونی از کرم درختی .

به نظر می رسید که کرم ها می کوشند تا به قله برسند ، اما قله طوری در ابرها ناپدید شده بود که راه راه            نمی فهمید در آن جا چه بود .

همانند شیره گیاهان که در بهار به ظغیان می آید ، شور و هیجان تازه ای را احساس نمود " شاید آنچه را که جستجو می کنم ، بیابم ."

راه راه سرشار از هیجان و اضطراب از یک خزنده هم نوع پرسید : " تو می دانی چه خبره ؟"

او گفت :

" من هم الان رسیدم . هیچ کس وقت توضیح دادن ندارد . همه سخت سرگرم تلاش برای رسیدن به آن جایی هستند که دارند می روند . آن بالا !"

راه راه ادامه داد :

" اما آن بالا چیه ؟"

" آن را هم هیچ کس نمی داند ولی باید خیلی خوب باشد چون همه دارند به آن جا هجوم می آورند.

 خداحافظ، من دیگر وقت ندارم !" و به داخل تل فرو رفت .

سر راه راه از اشتیاق و فکر تازه داشت می ترکید . نمی توانست افکارش  را متمرکز سازد . هر ثانیه خزنده دیگری از او سبقت می گرفت و در ستون ناپدید می شد .

- " تنها یک راه حل وجود دارد ."

خود را به درون هل داد .

+ نوشته شده در  ساعت 1:55  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

زندگی
يعنی تکاپو
 زندگی يعنی هياهو
 زندگی يعنی شب نو روز نو انديشه نو
 زندگی يعنی غم نو حسرت نو پيشه نو
 زندگی مي بايست سرشار از تازگی باشد
زندگی همچون آب است
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد شد

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 0:56  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

به من چيزی بگو شايد هنوزم فرصتی باشه

 هنوزم بین ما شايد يه حس تازه پيدا شه
 يه راهی رو به من وا کن تو اين بيراهه بنبست
يه کاری کن برای ما.. اگه مايی هنوزم هست
به من چيزی بگو از عشق از اين حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بيزارم
 تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاری
 تو هم شايد نميدونی چه احساسی به من داری
 گريزی جز شکستن نيست
منم مثل تو ميدونم
نگو بايد بريد از عشق نه ميتونی نه ميتونم
 به من چيزی بگو از عشق از اين حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بيزارم
تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاری
تو هم شايد نميدونی چه احساسی به من داری.........

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 14:30  توسط لیلی | 


وقتی که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم.
 وقتی که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد........ من شروع کردم.
وقتی او تمام شد .......من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن.
مثل تنها زندگی کردن.
مثل تنها مردن!!!

+ نوشته شده در  ساعت 16:52  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
  ديدی دلم شکست....
ديدی که اين بلور درخشان عمر من
بازيچه بود....
 ديدی که چه بی صدا دل پر آرزوی من،
از دسته کودکی که ندانست قدر  آن
افتاد بر زمين..........
ديدی دلم شکست..........

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 19:1  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

گفتم سفر کنم از آبی دو چشم تو تا دريا
از ساقه های دست تو تا جنگل
 از هرم گونه ها ی تو تا خورشيد
گفتم سفر کنم......
ديدم شکست قايق دلم
ای وای.........

+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

خوش بگذره.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:58  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

دعوتت ميکنم امشب به نبودنم،به يادم

تو به من دنيارو دادی،من به تو خاطره دادم
دعوتت ميکنم امشب به دلی که بی تو سرده
 به دلی که پاره پاره است،به دلی که توبه کرده
 دعوتت ميکنم امشب به یه قصره اشک و هق هق
پر پر حادثه با تو،سهم من بغض دقايق
دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بريدن
ای خدا کی بود که برگشت،سايه تو يا دل من.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:18  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود
:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند
.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند
.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده
.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن
.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام
.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش
!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند
!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید
!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند
!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 17:24  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics 

دشوارترین باور
                         پذیرش باطل بودن چیزی است که
به گمان حق
                        هستی خویش را به پای آن ریخته ایم ...
 
+ نوشته شده در  ساعت 2:12  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
روبروی من سرابه
 بخت من هميشه خوابه
 رو دلم جای يه زخمه
 بی تو زندگی عذابه
توی اين شهر سياهی
 ميدونم تو بی گناهی
واسه من تا هميشه قشنگترين اشتباهی
حالا ديگه خوب ميدونم به تو رسيدن محاله
برای گذشتن از من دل تو چه بيقراره
 تو غرورمو شکستی
دل به يکی ديگه بستی
حالا هر شب بی تو قلب من ميگيره
 منو تهديد ميکنه بی تو ميميره
صدای رفتن تو تو گوشم انگار ميگه از پيشم برو خدانگهدار
ميدونم که انتظار فايده نداره
دل من هميشه زردو بی بهاره
 صدای رفتن تو تو گوشم انگار ميگه از پيشم برو خدانگهدار.......

+ نوشته شده در  ساعت 23:4  توسط لیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست .
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است......
پايان سفر است.
اما من باز ميگردم به آغوش پر رمز و راز تو.
به نشانه هايت راه مي يابم.
با اشاره هايت اوج ميگيرم.
من باز ميگردم.
زمين برايم تنگ است....آسمان تو فراخ....


نوشته های پیشین
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
آرشیو موضوعی
کرم کوچک
زندگی
حس تازه
ديدی دلم شکست
يکي بود يکي نبود
چاره اي جز اين ندارم
خودت باش
LoVe IS
بغض هايم را
زندگی همین است
قطره
رسيدن به سطح هوشی يک خانم (کامل شدن)
اشک
لبخند
بهترين باش
ميدوني
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
نامه
منم
غروب آرزو
آسمون هميشه آبي نيست
سراب
دعوتت ميکنم
ديدی دلم شکست
قصه من...حوا و آدم
نمي دانم چه خواهد شد
دستمال کاغذی و اشک
داستان عشق
فراموش نميکنم
از كجاي اين دل زخمي بگويم
تو رفتی و..
نمي گويم فراموشم مکن
راز دل
نویسندگان
لیلی
ashena
پیوندها
وبلاگ استاد فاطمی پور
پسرک
پرستار دل بيمار من کو؟
خدا و ديگر هيچ
گل گلدون من
ساربان دل
شاهزادي عشق
پاک مثل باران
حرف دل
پيشکش به عشقم
دنیا واسه هر دوتامون قشنگه – iN2
دلا خو کن به تنهایی
رويای زندگی
کاش خدا سه چیز را نمی آفرید
با تو می گویم
عطر زندگی
عشق
لاف عشق
اشک باران
تقدیم به همه قلبهای شکسته
ღ♥ღخیلی دوستت دارم عشق من ღ♥ღ
دل نوشته های یه جوجه مهندس
وطن
صبای همیشه عاشق
عاشقانه..بی تو
پرواز با بالهای خسته
روزهای تنهايی
سکوت
فقط به خاطر
شهر سپيد
دلتنگيها
نامه هايی که هرگز خوانده نميشود
بارون مياد
نامه هايی که هرگز خوانده نميشود
حافظ
تب عشق
دروغ بی دروغ
از سروش13
طرحی از زندگی
دنیای کامپیوتر
دل شکسته شهر عشق
::مشكي دل::
افسانه ی ناتمام
مريم جان
میم مثل کامیار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان