![]() |
![]() |
|
| پيش از انكه باخبر شوي، لحظه غزيمت تو ناگزير ميشود. اي دريغ و حسرت هميشگي، ناگهان چقدر زود دير ميشود |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:25 توسط لیلی |
|
|
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی. سال نو همه دوستان خوبم و آشنای عزيزم مبارک. هر روزتان نوروز،نوروزتان پيروز |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:20 توسط لیلی |
|
|
زن عشق می کارد و کینه درو می کند دیه اش نصف دیه توست می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی! او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی! او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد! او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی!!! او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود عاشق می شود مادر می شود پیر می شود و میمیرد وقرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلبی مالامال از درد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:9 توسط لیلی |
|
|
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد تولدت عزيزم پراز ستاره بارون پر از بادکنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون تولدت مبارک عزيزم
|
||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:10 توسط لیلی |
|
|
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:38 توسط لیلی |
|
|
صورتحساب کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار قبلا به طور کامل پرداخت شده ! |
||
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:45 توسط لیلی |
|
|
کاش می شد من از این دایره پرواز کنم مثل آن شبنم یخ بسته گل های سپید در تو تبخیر می شوم ... . مادر روزت مبارک هنوز هم در پی گذشت سالها تن خسته من گرمی نوازشت را می خواهد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:13 توسط لیلی |
|
|
۱ - برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید ۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید ۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند ۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید ۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید ۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران ۸ - زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد ۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند ۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد دکتر فتانه تراب پرهیز |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:43 توسط لیلی |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم..
ببخشيد اگه مدتي به خاطر مشغله زياد نتونستم بهتون سر بزنم يا جوابتون رو بدم... سال نو مبارک باشه.. اميدوارم امسال يکی از بهترين سالهای زندگيتون باشه و به هر چی که ميخوايد برسيد در دین گوید که آفریدگان گیتی را به سیصد و شصت روز آفریدم که شش گاه ِ گاهنبار است ، ( که ) به سالی انگاشته ( شود ). همی نخست روز بشود ، پس شب آن روز را گیرد و درآید. ) تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن : |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:43 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:21 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:8 توسط لیلی |
|
|
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت
دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تودليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:27 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:19 توسط لیلی |
|
|
پيش از اينها فکر مي کردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:29 توسط لیلی |
|
|
یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین .................
طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند
طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد
طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود
طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد
طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت
طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید
![]() طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث
می کرد
طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به
دیدنش بیاد
![]() طبقه دوم لیدی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید
شده بود را می خورد
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم
الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه
تمام اینها
رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند
و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت
نیستنند
خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب
باشه و هر مقامی هم كه باشه مغرور نباشه |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:16 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:6 توسط لیلی |
|
|
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:27 توسط لیلی |
|
|
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:43 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:12 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:49 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:18 توسط لیلی |
|
![]() شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت ترین تا انتها ی گندمزار رفتم. استادگفت: عشق یعنی همین شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت. استاد پرسید : چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:40 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:59 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:31 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:8 توسط لیلی |
|
|
۲۵دقيقه مهلت
بيست و پنج دقيقه مهلت برای اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت برای اينکه دوستم بداری
بيست و پنج دقيقه مهلت برای عشق
زمان کوتاهی است ...
با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار می گذارم تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داری
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را
برای همديگر پس انداز کنيم ...
۵ دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت برای عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت برای تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت برای اينکه بگويی آری يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزی بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:16 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:20 توسط لیلی |
|
|
زندگي بر شانه ام سنگيني آوار بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:12 توسط لیلی |
|
|
هفت سين ...
سنجد(sorb): نمادی است از زايش و تولد و بالندگي و برکت سمنو (Samanoo): نماد خوبي براي زايش گياهي و بارور شدن گياهان سبزه (Verdure) : موجب فراواني و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملي و مذهبي ايرانيان است. سيب سرخ (Red Apple ) : نمادي است از باروري و زايش سماق (Sumac) : براي گندزدايي و پاکيزگي سير (Garlic) : براي گندزدايي و پاکيزگي سرکه (Vinegar) : براي گندزدايي و پاکيزگي قرآن(Quran) : کتاب مقدس هر آيين تخم مرغ (Eggs) : از نوع سفيد يا رنگي نمادي است از نطفه و نژاد ماهي سرخ (Gold Fish) : ماهي يکي از نمادهاي آناهيتا فرشته آب و باروري است و وجود آن باعث برکت و باروري مي گردد. سکه (Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاري کيسه است نقل (Comfit ): نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت شيريني (Sweets ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت آجيل (Nuts) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت اسپند ( Wild Rue): در زمانهاي قديم مقدس بوده و در رسم هاي نيايشي بکار برده مي شده. انار (Pomegranate) : پردانگي انار نشان از برکت و باروري است. ![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:13 توسط لیلی |
|
![]() هر کسی دوتاست . و خدا یکی بود . و یکی چگونه می توانست باشد ؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند . و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . اما کسی نداشت ... و خدا آفریدگار بود . و چگونه می توانست نیافریند . زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت . حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . درونش از آنها سرشار بود . و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ و خدا بود و عدم . جز خدا هیچ نبود . در نبودن ، نتوانستن بود . با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود . هر کسی گمشده ای دارد . و خدا گمشده ای داشت ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:33 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:4 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:53 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:58 توسط لیلی |
|
![]() نميدانم از كجاي اين دل زخمي بگويم از اين دلي كه گناهش كودك بودنش است . بي كينه بودنش و بهانه گيري هاي رسوا گرش
از احساسي بگويم كه روزي شيشه بود اما امروز سنگ شده
از رويايي بگويم كه حقیقت فاصله آن بود يا از صدايي بگويم كه به جرم عشق بايد حبس ابد بكشد.
از رندي عقلم بگويم كه شيشه را سنگ كرد يا از سادگي احساسي بگويم كه زخم خورده هزاران حرف شده هزاران حرف از نگاه غريبه هاي عاشق نما
نمي دانم ...
اما امروز سوگند ياد مي كنم كه مثل آنها نشوم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:39 توسط لیلی |
|
|
ميخواستی چيزی بگويی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:23 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:48 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:2 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:29 توسط لیلی |
|
|
"هی ، این جا در پرتو آفتای واقعاً روشنه ." با خود گفت : " گرسنه ام " و بی درنگ شروع به خوردن برگی نمود که بر روی آن متولد شده بود . و برگی دیگر .... و دیگر و دیگری را خورد و بزرگ بزرگ تر شد. تا این که یک روز از خوردن دست کشید و با خود اندیشید : " باید مفهوم زندگی بیش از فقط خوردن و بزرگتر شدن باشد ، این دارد کسل کننده می شود" به دنبال این فکر راه راه از درخت با محبتی که بر سر او سایه افکنده و او را تغذیه کرده بود به پایین خزید . او در جستجوی چیزهای بیشتری بود . همه جور چیز تازه پیدا شد . سبزه ، خاک ،حفره ها و حشرات کوچک ، هریک او را به خود مجذوب نمودند . اما هیچ یک او را راضی و متقاعد نساختند . وقتی به چند خزنده دیگر مثل خودش برخورد کرد خیلی به هیجان آمد . اما آن ها سخت مشغول خوردن بودند و وقتی برای صحبت کردن نداشتند . درست همان طور که خود راه راه بود . با حسرت آهی کشید و گفت :"آن ها هم بیشتر از من چیزی از زندگی نمی دانند ." بعد ها ، روزی راه راه خزندگانی را دید که واقعاً می خزیدند . در جستجوی هدف و مقصدشان به اطراف نگاه کرد و ستون عظیمی را دید که سر به فلک کشیده بود . وقتی به آن ها ملحق شد دریافت . .... که آن ها ستون تلی از کرم های درختی است که در هم لولیده و یکدیگر را هل می دهند . ستونی از کرم درختی . به نظر می رسید که کرم ها می کوشند تا به قله برسند ، اما قله طوری در ابرها ناپدید شده بود که راه راه نمی فهمید در آن جا چه بود . همانند شیره گیاهان که در بهار به ظغیان می آید ، شور و هیجان تازه ای را احساس نمود " شاید آنچه را که جستجو می کنم ، بیابم ." راه راه سرشار از هیجان و اضطراب از یک خزنده هم نوع پرسید : " تو می دانی چه خبره ؟" او گفت : " من هم الان رسیدم . هیچ کس وقت توضیح دادن ندارد . همه سخت سرگرم تلاش برای رسیدن به آن جایی هستند که دارند می روند . آن بالا !" راه راه ادامه داد : " اما آن بالا چیه ؟" " آن را هم هیچ کس نمی داند ولی باید خیلی خوب باشد چون همه دارند به آن جا هجوم می آورند. خداحافظ، من دیگر وقت ندارم !" و به داخل تل فرو رفت . سر راه راه از اشتیاق و فکر تازه داشت می ترکید . نمی توانست افکارش را متمرکز سازد . هر ثانیه خزنده دیگری از او سبقت می گرفت و در ستون ناپدید می شد . - " تنها یک راه حل وجود دارد ." خود را به درون هل داد . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:55 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:56 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:30 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:52 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:1 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:20 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:58 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:18 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:24 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:12 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:4 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست .
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است...... پايان سفر است. اما من باز ميگردم به آغوش پر رمز و راز تو. به نشانه هايت راه مي يابم. با اشاره هايت اوج ميگيرم. من باز ميگردم. زمين برايم تنگ است....آسمان تو فراخ.... |
| نویسندگان |
|
لیلی ashena |
|
RSS
|