تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود......
پيش از انكه باخبر شوي، لحظه غزيمت تو ناگزير ميشود. اي دريغ و حسرت هميشگي، ناگهان چقدر زود دير ميشود



همه دنيا ديوار...بود
 ديوارهای سنگی و تو را ....ديدم
و هزار پنجره به روی من گشوده شد
هر پنجره هزار فصل بود
که مرا با آن سوی ديوار آشتی ميداد....
 تو رفتی، و تمام دنيا دوباره ديوار شد..
 اينبار،خسته...در اين سوی ديوار نشسته
ولی با بغض هزار خاطره از اون سوی ديوار

+ نوشته شده در  ساعت 17:58  توسط لیلی | 

نميدانم از كجاي اين دل
زخمي بگويم
از اين دلي كه گناهش كودك بودنش است . بي كينه بودنش و بهانه گيري هاي رسوا گرش
از احساسي بگويم كه روزي شيشه بود اما امروز سنگ شده
از رويايي بگويم كه حقیقت فاصله آن بود يا از صدايي بگويم كه به جرم عشق بايد حبس ابد بكشد.
از رندي عقلم بگويم كه شيشه را سنگ كرد يا از سادگي احساسي بگويم كه زخم خورده هزاران حرف شده هزاران حرف از نگاه    غريبه هاي عاشق نما
نمي دانم ...
اما امروز سوگند ياد مي كنم كه مثل آنها  نشوم
+ نوشته شده در  ساعت 20:39  توسط لیلی | 



هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نميکنم

نگاهی سر شار از صميميت و محبت
امروز سالها از آن روز ميگذرد
تو هر گز بر نگشته ايی.....
 صدايت در گوشم زمزمه ميشود
و نگاهت در ذهنم مجسم....
 ولی من تو را ميخواهم نه خيالت را....


ميخواستی چيزی بگويی
 نه!
اصلاً لازم نيست
پريان دريا دريا گريسته اند که چشمانم اينچنين به خشک سالی رسيده است
لازم نيست
اصلاً لازم نيست
 تنها آينه را بردار و تيری رها کن بر پيشانيم
گر نشست آماده ام ترديدی مکن
من زنده به گور توام....

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط لیلی | 

 
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند
زن جوان : يواش برو من مي ترسم
مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره
زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني
مرد جوان : مرا محكم بگير
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري
مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

+ نوشته شده در  ساعت 1:23  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست.
 يه کم از طلای خود حراج ميکنی؟
عاشقم با من ازدواج ميکنی؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای!خوش خيال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله ميشوی چرک ميشوی
و تکه ای زباله ميشوی
پس برو و بي خيال باش!
عاشقی کجاست!تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه نشست
گريه کرد و گريه کرد
در تن سفيد و نازکش دويد خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبيه ديگران نشد
 چرک و زشت مثل اين و ان نشد
رفت اگر چه توی سطل اشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال کاغذي ها فرق داشت
چون که در ميان خود دانه های اشک داشت......

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 0:48  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
تو
را گم کرده ام امروز ...
وحالا لحظه هاي من ..گرفتار سکوتي سرد وسنگينند..
وچشمانم...که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...
نمي داني چه غمگينند ..
چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو....
 نمي دانم چه خواهد شد....پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم

+ نوشته شده در  ساعت 17:2  توسط لیلی | 


myspace layouts, myspace codes, glitter graphics
سالها  در چشم من دنيا جهنم بود
 قصه حوا و آدم قصه سيب و بهشت و وعده های پوچ
 وحشت ديرين آدم بود
 دستهايم را خدا پس داد از افلاک رويايی
 راه رفتن در افق گم شد
 کفشهايم گور پاهايم بود
چشمهايم بی رمق بودو خوابهايم گنگ و مبهم بود
 قانع و ديوانه بودم
هر چه که قسمت به من ميداد ميديدم
در خرافات و ریا گم بودم
و جالب که قلبم عاشق انچه نديدم بود....
روز و شب با ان خداي قيمتی که قيمتش اندازه تسبيح چوبي بود
ميگفتم
 بر سرم هر چه که اوردی خدا.. کم بود
غافل از امروز که در خويشتن ديدم خدايم را!
 فکر ميکردم خدارا بهترين بنده منم
اما دريغ و درد
چهره ای مضحک خدايم بود....!!!
غافل از اينکه خدا در قلب ميرويد نه در صورت
بی سبب ميرفتم و خشم خدارا خواب ميديدم
روی دوشم ميکشيدم...کوله بار جمله های سخت
 روی مغزم...فکرهاي خسته و کهنه دمادم بود
 فکر ميکردم که شادم اين چنين
 اما دريغ و درد پيکرم غم بود
 فکر ميکردم که اين قسمت خدا ونديست
اين قناعت را به جایی ميرساندم که جهانی غم مرا کم بود ........
 آی..... چقدر پریده اي! رنگت را ميگويم
 کف دستانت را نگاه کن!دو چشم قفل شده در چشمانت.کمی گريه کن لازم است.
آنگاه استين خيست را رها کن در باد.
دامنی گل بوسه عطر ونگاهی که جا گذاشتی و هيچ کس جز من نديد........

+ نوشته شده در  ساعت 9:29  توسط لیلی | 

 myspace layouts, myspace codes, glitter graphics


روزی کرم کوچک راه راهی سر از تخمی که مدتها کاشانه او بود در آورد و گفت : "سلام بر دنیا"

"هی ، این جا در پرتو آفتای واقعاً روشنه ."

با خود گفت :

" گرسنه ام "

و بی درنگ شروع به خوردن برگی نمود که بر روی آن متولد شده بود .

و برگی دیگر .... و دیگر و دیگری را خورد و بزرگ بزرگ تر شد.

تا این که یک روز از خوردن دست کشید و با خود اندیشید : " باید مفهوم زندگی بیش از فقط خوردن و بزرگتر شدن باشد ، این دارد کسل کننده می شود"

به دنبال این فکر راه راه از درخت با محبتی که بر سر او سایه افکنده و او را تغذیه کرده بود به پایین خزید .

او در جستجوی چیزهای بیشتری بود .

همه جور چیز تازه پیدا شد .

سبزه ، خاک ،حفره ها و حشرات کوچک ، هریک او را به خود مجذوب نمودند .

اما هیچ یک او را راضی و متقاعد نساختند .

وقتی به چند خزنده دیگر مثل خودش برخورد کرد خیلی به هیجان آمد . اما آن ها سخت مشغول خوردن بودند و وقتی برای صحبت کردن نداشتند .

درست همان طور که خود راه راه بود .

با حسرت آهی کشید و گفت :"آن ها هم بیشتر از من چیزی از زندگی نمی دانند ."

بعد ها ، روزی راه راه خزندگانی را دید که واقعاً می خزیدند .

در جستجوی هدف و مقصدشان به اطراف نگاه کرد و ستون عظیمی را دید که سر به فلک کشیده بود . وقتی به آن ها ملحق شد دریافت .

.... که آن ها ستون تلی از کرم های درختی است که در هم لولیده و یکدیگر را هل می دهند .

ستونی از کرم درختی .

به نظر می رسید که کرم ها می کوشند تا به قله برسند ، اما قله طوری در ابرها ناپدید شده بود که راه راه            نمی فهمید در آن جا چه بود .

همانند شیره گیاهان که در بهار به ظغیان می آید ، شور و هیجان تازه ای را احساس نمود " شاید آنچه را که جستجو می کنم ، بیابم ."

راه راه سرشار از هیجان و اضطراب از یک خزنده هم نوع پرسید : " تو می دانی چه خبره ؟"

او گفت :

" من هم الان رسیدم . هیچ کس وقت توضیح دادن ندارد . همه سخت سرگرم تلاش برای رسیدن به آن جایی هستند که دارند می روند . آن بالا !"

راه راه ادامه داد :

" اما آن بالا چیه ؟"

" آن را هم هیچ کس نمی داند ولی باید خیلی خوب باشد چون همه دارند به آن جا هجوم می آورند.

 خداحافظ، من دیگر وقت ندارم !" و به داخل تل فرو رفت .

سر راه راه از اشتیاق و فکر تازه داشت می ترکید . نمی توانست افکارش  را متمرکز سازد . هر ثانیه خزنده دیگری از او سبقت می گرفت و در ستون ناپدید می شد .

- " تنها یک راه حل وجود دارد ."

خود را به درون هل داد .

+ نوشته شده در  ساعت 1:55  توسط لیلی | 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

زندگی
يعنی تکاپو
 زندگی يعنی هياهو
 زندگی يعنی شب نو روز نو انديشه نو
 زندگی يعنی غم نو حسرت نو پيشه نو
 زندگی مي بايست سرشار از تازگی باشد
زندگی همچون آب است
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد شد

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

+ نوشته شده در  ساعت 0:56  توسط لیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست .
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است......
پايان سفر است.
اما من باز ميگردم به آغوش پر رمز و راز تو.
به نشانه هايت راه مي يابم.
با اشاره هايت اوج ميگيرم.
من باز ميگردم.
زمين برايم تنگ است....آسمان تو فراخ....


نوشته های پیشین
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
آرشیو موضوعی
کرم کوچک
زندگی
حس تازه
ديدی دلم شکست
يکي بود يکي نبود
چاره اي جز اين ندارم
خودت باش
LoVe IS
بغض هايم را
زندگی همین است
قطره
رسيدن به سطح هوشی يک خانم (کامل شدن)
اشک
لبخند
بهترين باش
ميدوني
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
نامه
منم
غروب آرزو
آسمون هميشه آبي نيست
سراب
دعوتت ميکنم
ديدی دلم شکست
قصه من...حوا و آدم
نمي دانم چه خواهد شد
دستمال کاغذی و اشک
داستان عشق
فراموش نميکنم
از كجاي اين دل زخمي بگويم
تو رفتی و..
نمي گويم فراموشم مکن
راز دل
نویسندگان
لیلی
ashena
پیوندها
وبلاگ استاد فاطمی پور
پسرک
پرستار دل بيمار من کو؟
خدا و ديگر هيچ
گل گلدون من
ساربان دل
شاهزادي عشق
پاک مثل باران
حرف دل
پيشکش به عشقم
دنیا واسه هر دوتامون قشنگه – iN2
دلا خو کن به تنهایی
رويای زندگی
کاش خدا سه چیز را نمی آفرید
با تو می گویم
عطر زندگی
عشق
لاف عشق
اشک باران
تقدیم به همه قلبهای شکسته
ღ♥ღخیلی دوستت دارم عشق من ღ♥ღ
دل نوشته های یه جوجه مهندس
وطن
صبای همیشه عاشق
عاشقانه..بی تو
پرواز با بالهای خسته
روزهای تنهايی
سکوت
فقط به خاطر
شهر سپيد
دلتنگيها
نامه هايی که هرگز خوانده نميشود
بارون مياد
نامه هايی که هرگز خوانده نميشود
حافظ
تب عشق
دروغ بی دروغ
از سروش13
طرحی از زندگی
دنیای کامپیوتر
دل شکسته شهر عشق
::مشكي دل::
افسانه ی ناتمام
مريم جان
میم مثل کامیار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان