![]() |
![]() |
|
| پيش از انكه باخبر شوي، لحظه غزيمت تو ناگزير ميشود. اي دريغ و حسرت هميشگي، ناگهان چقدر زود دير ميشود |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:58 توسط لیلی |
|
![]() نميدانم از كجاي اين دل زخمي بگويم از اين دلي كه گناهش كودك بودنش است . بي كينه بودنش و بهانه گيري هاي رسوا گرش
از احساسي بگويم كه روزي شيشه بود اما امروز سنگ شده
از رويايي بگويم كه حقیقت فاصله آن بود يا از صدايي بگويم كه به جرم عشق بايد حبس ابد بكشد.
از رندي عقلم بگويم كه شيشه را سنگ كرد يا از سادگي احساسي بگويم كه زخم خورده هزاران حرف شده هزاران حرف از نگاه غريبه هاي عاشق نما
نمي دانم ...
اما امروز سوگند ياد مي كنم كه مثل آنها نشوم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:39 توسط لیلی |
|
|
ميخواستی چيزی بگويی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:23 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:48 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:2 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:29 توسط لیلی |
|
|
"هی ، این جا در پرتو آفتای واقعاً روشنه ." با خود گفت : " گرسنه ام " و بی درنگ شروع به خوردن برگی نمود که بر روی آن متولد شده بود . و برگی دیگر .... و دیگر و دیگری را خورد و بزرگ بزرگ تر شد. تا این که یک روز از خوردن دست کشید و با خود اندیشید : " باید مفهوم زندگی بیش از فقط خوردن و بزرگتر شدن باشد ، این دارد کسل کننده می شود" به دنبال این فکر راه راه از درخت با محبتی که بر سر او سایه افکنده و او را تغذیه کرده بود به پایین خزید . او در جستجوی چیزهای بیشتری بود . همه جور چیز تازه پیدا شد . سبزه ، خاک ،حفره ها و حشرات کوچک ، هریک او را به خود مجذوب نمودند . اما هیچ یک او را راضی و متقاعد نساختند . وقتی به چند خزنده دیگر مثل خودش برخورد کرد خیلی به هیجان آمد . اما آن ها سخت مشغول خوردن بودند و وقتی برای صحبت کردن نداشتند . درست همان طور که خود راه راه بود . با حسرت آهی کشید و گفت :"آن ها هم بیشتر از من چیزی از زندگی نمی دانند ." بعد ها ، روزی راه راه خزندگانی را دید که واقعاً می خزیدند . در جستجوی هدف و مقصدشان به اطراف نگاه کرد و ستون عظیمی را دید که سر به فلک کشیده بود . وقتی به آن ها ملحق شد دریافت . .... که آن ها ستون تلی از کرم های درختی است که در هم لولیده و یکدیگر را هل می دهند . ستونی از کرم درختی . به نظر می رسید که کرم ها می کوشند تا به قله برسند ، اما قله طوری در ابرها ناپدید شده بود که راه راه نمی فهمید در آن جا چه بود . همانند شیره گیاهان که در بهار به ظغیان می آید ، شور و هیجان تازه ای را احساس نمود " شاید آنچه را که جستجو می کنم ، بیابم ." راه راه سرشار از هیجان و اضطراب از یک خزنده هم نوع پرسید : " تو می دانی چه خبره ؟" او گفت : " من هم الان رسیدم . هیچ کس وقت توضیح دادن ندارد . همه سخت سرگرم تلاش برای رسیدن به آن جایی هستند که دارند می روند . آن بالا !" راه راه ادامه داد : " اما آن بالا چیه ؟" " آن را هم هیچ کس نمی داند ولی باید خیلی خوب باشد چون همه دارند به آن جا هجوم می آورند. خداحافظ، من دیگر وقت ندارم !" و به داخل تل فرو رفت . سر راه راه از اشتیاق و فکر تازه داشت می ترکید . نمی توانست افکارش را متمرکز سازد . هر ثانیه خزنده دیگری از او سبقت می گرفت و در ستون ناپدید می شد . - " تنها یک راه حل وجود دارد ." خود را به درون هل داد . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:55 توسط لیلی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:56 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست .
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است...... پايان سفر است. اما من باز ميگردم به آغوش پر رمز و راز تو. به نشانه هايت راه مي يابم. با اشاره هايت اوج ميگيرم. من باز ميگردم. زمين برايم تنگ است....آسمان تو فراخ.... |
| نویسندگان |
|
لیلی ashena |
|
RSS
|