![]() |
![]() |
|
| پيش از انكه باخبر شوي، لحظه غزيمت تو ناگزير ميشود. اي دريغ و حسرت هميشگي، ناگهان چقدر زود دير ميشود |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:58 توسط لیلی |
|
|
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده. اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش، اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه در اين دنيا براي همه كاري هست كارهاي بزرگ كارهاي كمي كوچك و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست. اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند هر آنچه كه هستي، بهترين باش
(داگلاس مالوچ)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:33 توسط لیلی |
|
|
در روزگار قديم مردي صوفي به نام محمد در دهي كوچك زندگي مي كرد و هميشه شاد و خوشحال بود. هرگز كسي اين مرد را غمگين و ناراحت نديده بود. او هميشه در حال خنديدن بود و اصلاً تبديل به خنده شده بود. حتي هنگامي كه اين مرد پير شده بود و در بستر مرگ قرار گرفت نيز در حال خنديدن بود. ناگهان يكي از شاگردان اين صوفي از او سؤال كرد:
شما واقعاً باعث شگفتي ما شده ايد حتي حالا كه ديگر در حال مردن هستيد به چه دليلي مي خنديد؟ در مردن چه چيز خنده داري وجود دارد؟ همه ما غمگين هستيم و فكر مي كنيم لااقل در اين لحظات آخر شما هم بايد غمگين و ناراحت باشيد.
محمد پير گفت:
خيلي ساده است، روزگاري من هم مثل شما بودم تا اين كه هفده سالم شد به نزد استاد رفتم. استاد من پيرمردي بسيار شاد و خوش رو بود كه وقتي براي اولين بار خدمتش رسيدم زير درختي نشسته بود. بدون هيچ دليلي از ته دل مي خنديد. هيچ كس در اطراف او نبود و هيچ اتفاق خنده داري هم نيفتاده بود. ولي او همينطور در حال خنديدن بود. من از او سؤال كردم: چه اتفاقي براي شما رخ داده كه همينطور در حال خنديدن هستيد؟ او در پاسخ به من گفت: من هم زماني طولاني به اندازه تو بيچاره و غمگين بودم. ناگهان روزي متوجه شدم كه اين غم و اندوه انتخاب خود من است.
سپس ادامه داد:
از آن روز به بعد صبح هنگام قبل از بيدار شدن از خواب از خودم سؤال مي كنم: محمد يك روز ديگر شروع شده است. امروز دوست داري سرور و شادي را انتخاب كني يا غم و بدبختي را. خيلي جالب است چون هر روز تصميم مي گيرم شادي و سرور را انتخاب كنم.
جرج برنارد شاو: اشخاص هميشه گناه را به گردن شرايط مي اندازند. من به شرايط معتقد نيستم. مردان موفق شرايط را جستجو مي كنند و اگر نيابند آن را ايجاد مي كنند.
پائولو ميگه: بزرگترين دروغ دنيا چيست؟ اين است كه ما در لحظه اي خاص تسلط بر آنچه برايمان پيش مي آيد را از دست مي دهيم و سرنوشت بر زندگيمان مسلط مي شود. اين بزرگترين دروغ دنياست.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:17 توسط لیلی |
|
|
زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند! او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد. شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت: هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:12 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست .
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است...... پايان سفر است. اما من باز ميگردم به آغوش پر رمز و راز تو. به نشانه هايت راه مي يابم. با اشاره هايت اوج ميگيرم. من باز ميگردم. زمين برايم تنگ است....آسمان تو فراخ.... |
| نویسندگان |
|
لیلی ashena |
|
RSS
|